جلال الدين الرومي

315

فيه ما فيه ( فارسى )

رومست امّا مردم اين ملك از عالم عشق مالك الملك و ذوق درون قوى بىخبر و بىمزه بودند مسبّب الاسباب عزّ شانه و تعالى سلطانه لطيفهء فرموده سببى از عالم بىسببى برانگيزانيده ما را از ملك خراسان به ولايت روم كشيده اعقاب ما را درين خاك پاك مأوى داد تا از اكسير لدنّى خود بر مس وجود ايشان ايثارها كنيم تا به كلّى كيميا شوند و محرم عالم عرفان و همدم عارفان عالم گردند . بيت از خراسانم كشيدى تا بر يونانيان * تا درآميزم بديشان تا كنم خوش‌مذهبى چنانك گفت و چون مشاهده كرديم كه به هيچ نوع به طريق حق مايل نبودند و از اسرار الهى محروم مىماندند به طريق لطافت سماع و شعر موزون كه طباع مردم را موافق افتاده است آن معانى در خورد ايشان داديم . و چون مولانا از خاندان زهد و تقوى وقفه و فتوى بود در آغاز كار شعر نمىسرود و به نظم سخن نمىپرداخت و ليكن پس از آشفتگى و فريفتگى بر آفتاب جمال شمس تبريز در سماع آمد و سخن منظوم آغاز فرمود و بيت و غزل و ترانه عاشقانه در سلك نظم آورد و در آخر كار از شاعرى دلسرد گرديد و آن داعيه فتور يافت چنان‌كه در صفحهء 221 از متن حاضر بدين معنى اشارت فرمود و در غزليات هم در بيزارى از شعر و شاعرى ابيات بسيار گفته كه به جهت نمونه چند بيتى نقل مىشود : شعر چه باشد بر من تا كه از آن لاف زنم * هست مرا فن دگر غير فنون شعرا شعر چو ابريست سيه من پس آن پرده چو مه * ابر سيه را تو مخوان ماه منوّر به سما چون باشد آن سعادت يابم ز خود فراغت * اين گفتن و نوشتن ارزان و خوار ماند من پيش ازين مىخواستم گفتار خود را مشترى * اكنون همىخواهم كه تو از گفت خويشم و اخرى مخفى مباد كه تمامى عبارات فيه ما فيه در اين مورد در رسالهء فريدون سپهسالار مذكور است . ( 172 ) ص 92 - س 1 ، « الصيد كلّه فى جوف الفرا » مثليست معروف و اصل آن بنا بر مشهور و به تصريح ابو سعد آبى در مجلّد اوّل از كتاب نثر الدّر ( نسخهء خطّى بسيار قديمى متعلّق